jump to navigation

رفت، آمد، رفت سپتامبر 11, 2010

Posted by دوستک in برای ثبت در تاریخ.
Tags: , , ,
2 comments

امین در فرودگاه

فرصت اوت 21, 2010

Posted by دوستک in تجربیات مهم.
Tags: ,
1 comment so far

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

تهدید – فرصت

فرصت – تهدید

مموری اوت 12, 2010

Posted by دوستک in برای ثبت در تاریخ, تجربیات مهم.
Tags: , ,
2 comments

حافظه، حافظه، دردیست عمیق…

دزد اوت 1, 2010

Posted by دوستک in روزمرگی.
Tags: , , ,
2 comments

دیشب تو خیابون کریمخان دو نفر موتورسوار بسته دست منو دزدیدن. خواستم بگم امشب همونجا منتظرشونم.

پ.ن. از ۱۱۰ بابت جواب ندادن به تلفن تشکر می‌شود.

گزارش ژوئیه 29, 2010

Posted by دوستک in روزمرگی.
Tags: , ,
add a comment

انگشتم زیادی باد کرده بود و زیرش هم چرک جمع شده بود. رفتم یک دکتر درست حسابی. کنارش رو برید و زیرش رو خالی کرد.

پایان خبر

خاطرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟ ژوئیه 26, 2010

Posted by دوستک in خاطرات.
Tags: , , , ,
1 comment so far

بزرگ که شدم یک کافی‌شاپ می‌زنم، اسمش رو می‌ذارم «دو نقطه پی»…

ناخن سیاه ژوئیه 23, 2010

Posted by دوستک in روزمرگی.
Tags: , , , , ,
add a comment

فک کنم سه‌شنبه بود. شاید هم دوشنبه. صبح که می‌رفتم سر کار، دستم موند لای در تاکسی. دستم که نه. ناخن دستم. به طور صحیح‌تر بند آخر انگت اشاره دست چپم که طبعا ناخن هم داشت. بعد خیلی درد می‌کرد و یک کم سیاه شد. ظهر رفتم داروخانه که یک چیزی برای دردش بده. یک خانم داروخونه‌ای اونجا بود که نگاهش کرد و گفت ناخنت می‌افته. خیلی بدجنس بود. من دقت که کردم فهمیدم دندوناش هم بلندتر از حد معموله و فک کنم زیر مقعنه‌ش هم دوتا شاخ داشت. بعد هم یک سری قرص بهم داد که چون من از نقشه شومش در خوراندن داروهای روانگردان به من آگاه شده بودم همشون رو ریختم تو جوب. ولی بعدازظهر که دردش زیادتر شد مرخصی گرفتم و رفتم خونه خوابیدم. فرداش یک تیکه مقوا بستم دورش و باندپیچی‌ش هم کردم که خیلی خوشگل شد. می‌خواستم یک روبان صورتی هم ببندم دورش که گفتم شاید مردم فکرای بد بکنن و نبستم. دردش هم تقریبا خوب شده بود. ولی شب که برگشتم خونه سیاهیاش زیاد شده بود. امروز بالاخره رفتم دکتر. ولی از یک راهی رفتم که از نزدیکیای اون داروخونهه رد نشه. دکترش خیلی خوشحال بود. من رفته بودم دکتر که قانقاریا نگیرم ولی اون برام یک رادیولوژی نوشت که ببینه شکسته یا نه. بهش گفتم اگه شکسته بود که الان داد و فریاد من گوش فلک رو کر کرده بود. گفت اگه نشکسته پس نمی‌خواد ببندیش. گفتم بستمش که ضربه نخوره. و در همین لحظه بود که دکتره نعره‌ای بزد و جامه درید و سر بر بیایان گذاشت.

اينجا هميشه خرداد است ژوئن 12, 2010

Posted by دوستک in برای ثبت در تاریخ, روزمرگی.
Tags: ,
1 comment so far

امروز بعد از مدتها دوباره زنده شدم.

V

آن مرد آمد مه 27, 2010

Posted by دوستک in برای ثبت در تاریخ, خاطرات.
Tags: , , ,
1 comment so far

خوشم میاد با همون تی‌شرتی که رفت، برگشت.

عادت مه 14, 2010

Posted by دوستک in خاطرات.
Tags: ,
3 comments

خرداد پر از حادثه…

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.